درپشت نگاهت گم می شود
وماه کابین چشمان توست
وقتی که مرا به عشوه می نگری
عباس قبادی
نقطه ها شروع کرده اند
چطور است بازی را ادامه دهیم تا آخر همین سطر
بعد
اگر حرفی باقی ماند
بر می گردیم سر اصل مطلب و
تا نیمه پر می شویم و
سر می کشیم فنجان را
اگر به کسی بر نخورد
که میز را به هم بزند
بگذار ببینم
از کجا شروع شده باشد بهتر است؟
از نیم رخ تمام مردانی که شانه ندارند؟
یا
حادثه ای پر از زن که تمام شدنی نیست؟
مهم نیست
برگردیم سر اصصل مطلب
نقطه ها سیاه تر شده اند.
خیلی خلاصه و مختصر خدمت دوستان و همراهان عرض می کنیم که نمایشگاه نقاشی و حجم آقای مرتضی بصراوی اواخر این هفته یا به طور دقیق پنجشنبه ۳۰ آذر ماه ۸۵ در محل حوزه هنری اصفهان برگزار می گردد .اطلاعات و گزارشات بیشتر در مورد این نمایشگاه رو در یادداشت های آینده به عرضتون خواهیم رسوند.
یکی از قسمت هایی که دوست داریم از این هفته در وبلاگ داشته باشیم شعر دوستان و همراهان این وبلاگ است . بنابر این از تمامی ادوستان و همراهان درخواست می کنیم که در صورت تمایل شعر هاشون رو در اختیار ما قرار بدهند و این اجازه را به ما بدهند که از شعر های زیباشون در وبلاگ استفاده کنیم. این هفته با دو شعر بسیار زیبا از شاعر خوب اصفهانی جناب آقای بهشاد در خدمتتون هستیم . از خصوصیات شعر ایشان می توان به لطافت تصاویر و صداقت شاعرانه اشاره نمود . با هم دو شعر از شعر های زیبای آقای ناصر بهشاد را با هم می خوانیم:
۱...
اجحاف می کند چشم هایت در حقم
و تقابل اندامت
منحنی های خیال را
باز و بسته می کند
و این ماه
که کج لمیده به تکه ابری
شب گیری محال را به پنجره می نشاند.
و سپیده را دستی رد
به سینه می زند.
۲ ...
لرزه ای می افتد بر گونه هایت
خطی اریب
تبسمی را ناگاه
به خنده بدل می کند.
چین می دهد گیسوانت را
ترانه ای
آنجا که پرنده ای بی تاب
پیراهنت را نوک می زند.
و انگشت اشاره
ردی محو را دنبال می کند.
واکهها
آ سیاه، اِ سپید، ای سرخ، او سبز و اُ آبی است
روزی ای واکهها ولادت مکتوم شما را باز خواهم گفت:
آ شکم بند سیاه و پر موی مگس های براق،
که به گرد بوهای هولناک وزوز میکنند، خلیجهای تیره؛
اِ سادهدلی بخارها و خیمههاست،
سنان یخزارهای پرغرور، شاهان سپید، لرزش گلآذینهای چتری
ای ارغوان، خون پنهان، خنده ای است بر لبان زیبا
به گاه خشم یا مستیهای توبهکارانه؛
او چرخهها، لرزههای ایزدیِ دریاهای سبزفام،
آرامش حیوانات پراکنده در چراگاه و سکون چین و شکنی است
که کیمیا بر پیشانیهای بلند و کوشا نقش میزند؛
اُ صور واپسین، آکنده از هیاهوی شگفت،
سکوت گذر از دنیا و فرشتههاست؛
ای اُمگاست، پرتو بنفش چشمان اوست!
شعر بالا نمونه ای از شعر های سرشار از شور و هیجان وعصیان آرتور رمبو است.در این یادداشت قصد داریم مطالبی چند رو در مورد ارتور رمبو این شاعر نابغه و سمبولسیست را بنویسیم. اگر مجالی بود در یادداشت های بعد نیز به این شاعر خواهیم پرداخت.
"ژان نيكلا آرتور رمبو" در 20 اكتبر سال 1854 در شارل ويل فرانسه به دنيا آمد.
پدر "رمبو" سرباز توپخانه بود و مادرش همواره با او رفتاري خشك و خشن داشت، پدرش خيلي زود خانواده را ترك كرد و زماني كه "آرتور" 6 ساله بود پدر رسما مادر و پنج فرزند خود را رها كرد، مادر او زن مقتدر و مقيد به آيين و مذهب كاتوليك است. "آرتور" همواره از او بيمناك است و "آرتور" به خاطر ترسي كه از مادر داشت در مدرسه بچه درسخواني بود. او روحيه طغيان را از همان ابتدا در او نمي توان ناديده گرفت . صفحات دفترهاي او پر بود از ياوه گويي خيال بافي كه ناشي از نفرت از كار و طغيان بر مفاهيم رايج در جامعه بود. او در 15 سالگي
در يوناني ، لاتين، بلاغت ،تاريخ و جغرافيا جوايزي مي برد ، در همين سن است كه
شعرهاي او به لاتين منتشر مي شود . "رمبو" از بورژوازي بيزار بود .سير و سفر در
زندگي او نقش مهمي ايفا مي كرد. او شاعر مسافري است كه سرگرداني را به خوبي در
شعرهايش انعكاس داده است . سفر براي او يافتن ناشناخته ها است . او به انگلستان،
آلمان، بلژيك، هلند، ايتاليا، اتريش، سوئد، اندونزي، قبرس، مصر و حبشه سفر مي كند،
اما در آخرين روزهاي زندگيش در حالي كه پاي راستش را قطع مي كنند به سرزمين زادگاهش
باز مي گردد ."رمبو" شاعري مبتكر است كه در كودكي "هوگو" را شكسپير كوچك خواند،
البته شاعران بزرگي او را ستودند بسياري چون "مالارمه ژول لافورگ" ، "آنره برتون" و
"لويي آراگون" از او تاثير گرفته اند .
او بر قافيه پردازان كه مفهوم شعر را در نيافته اند، مي تازد و شاعر را دزد آتش مي
داند. هدف شاعر دست يافتن به ناشناخته ها است تا براي ديگر انسان ها بارقه اي از
آتش به ارمغان بياورند . از نظر او بهترين درس براي شاعر جوان شناخت خود است، او در
پي رسيدن به زباني جهاني است تا بتوان احساس واقعي را در آن انعكاس داد .
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
فروغ فرخزاد
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خک ‚ خک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می اید
در کوچه باد می اید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای اینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می اید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من دراینه می دیدمش
که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
ایا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های سکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می ایم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران ایه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
(فروغ )
از این یادداشت به بعد قصد داریم بخشی را تحت عنوان دیالوگ ها به وبلاگ بیافضائیم . در این قسمت ما مساله ای را در حیطه هنر مطرح می کنیم و با سایر دوستانم در مورد آن مساله دیالوگ هایی را برقرار می کنیم به این امید که این دیالوگ ها و کنتاکت ها نظری فانوسی باشد جهت یافتن راه از بیراهه در این آشفته بازار هنر. نخستین دیالوگ:
رابطه هنر با روح جامعه چیست؟ آیا هنر باید از ستیز با روح جامعه خود داری کند ؟ یا در واقع کار هنر ستیز با روح جامعه است؟
منتظر دیالوگ های شما هستیم.
ابراهیم شاکری متولد ۱۶/۶/۵۶ خورموج /شهرستان دشتی استان بوشهر.
با سرایش شعر وارد وادی هنر شد.شاکری در کنار سرایش شعر مشغول کارگردانی و نمایشنامه نویسی نیز می باشد. او تا کنون چندین نمایش را کارگردانی کرده که در جشنواره های مختلف مقام هایی نیز به دست اورده است . و خمچنین چندین نمایش نامه نوشته است.با هم شعر از ایشان را می خوانیم:
رقاصه ها
علامت سوال که می شوند
تمام می شود
پرسشی که پاسخش تویی
و باز باران کودک ترین سالهام
سایه به سایه تو می رقصند تا من
و من
در جهانی که چشمانت می زایند و خدا می شوی
زیر شلال موهایت
که به چترم گرفته اند.
آرام ارام
سایه می شوم.
...
حالا چه افتاب باشد و
باران ببارد
چه باران باشد و
آفتاب بتابد
خدا که باشی
من
سایه ام
که می رقصد.
سلام
عباس قبادی متولد اسفند ماه ۵۵/ نور آد دلفان/ استان لرستان.
ایشان فارغ التحصیل هنر های تجسمی و دانشجوی کارشناسی ادبیات نمایشی می باشد. قبادی تا کنون در بیش از ۵ نمایشگاه گروهی شرکت داشته است همچنین چندین نمایشگاه انفرادی / که تمامی نمایشگاه های یاد شده در حیطه هنر های تجسمی بوده است.عباس قبادی از فعالان انجمن های ادبی و هنر های تجسمی شهرستان دلفان میباشد.همچنین او مدرس نقاشی و خوشنویسی در این شهرستان است.قبادی ادبیات را با بررسی ادبیات داستانی ایران و جهان آغاز نمود. او پس از تفحص در این حیطه به وادی شعر گام نهاده است . وی از شاعران مطرح استان لرستان می باشد و در حال حاضر مشغول کار بر روی مجموعه اشعارش می باشد که آنها را برای چاپ آماده می کند.همچنین یک مجلد پژوهشی در مورد فدریکو گارسیا لرکا نمایش نامه نویس و شاعر اسپانیایی را آماده چاپ دارد. به امید حضور کتاب های پر بار ایشان در بازار کتاب / یک شعر از عباس قبادی را با هم می خوانیم:
هی ماه
که همیشه یک علامت سوال
در جیب پیراهنت پنهان است
چرای امشبت را
لکنت بی پایان زبانم پاسخ می دهد
دهانم از حروف الفبا تهی است
و عطر وحشی گیسوان تو
تنها بهانه ایست
که در حافظه ی چشمانم زبانه میکشد.

